الملا فتح الله الكاشاني
31
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
و اظهار ذكر خدا نمودند او در غضب شد بفرمود تا ايشان را بزندان محبوس كردند خبر بعيسى رسيد شمعون الصفا كه رأس الحواريين بود و خليفهء او به يارى ايشان فرستاد او چون به شهر آمد و با خواص ملك آشنائى آغاز كرد و بسبب دانش و حكمت مقرب پادشاه شد و چون كه عيسى بفرموده خدا رسولان را فرستاده بود از اينجهت حق تعالى فرموده . إِذْ أَرْسَلْنا چون فرستاديم ما إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ بسوى اهل انطاكيه دو كس فَكَذَّبُوهُما پس تكذيب كردند اهل آن ديه آن هر دو را و بزندان محبوس ساختند فَعَزَّزْنا پس غالب گردانيديم و حفص بتشديد زاى ميخواند يعنى قوت داديم آن هر دو را بِثالِثٍ بفرستاده سيم يعنى شمعون الصفا كه آمد و با پادشاه اختلاط كرد و مقرب درگاه او شد آوردهاند كه با ملك به بتخانه آمدى و خداى را سجده كردى و مردم ميپنداشتند كه او پرستش بت مىكند ملك بر وى اعتقادى تمام كردى بىمشورت او به هيچ امرى اقدام نمينمود روزى از پادشاه پرسيد كه اى ملك شنيدهام كه دو مرد را حبس كردهء به جهت آنكه دعوى دين ديگرى ميكنند و مردم را از اين دين منع ميكنند گفت آرى شمعون از روى تعجب گفت اى ملك بفرما تا ايشان را حاضر گردانند كه گفتار ايشان عجبست ملك امر كرد بحضور ايشان چون ايشان شمعون را بديدند نزد ملك خوشحال شدند و دليروار بنشستند شمعون از ايشان پرسيد كه چه كسيد گفتند رسولان رسول خدائيم شمعون گفت بچه كار آمدهايد گفتند ما آمدهايم تا ملك و قوم او را از عبادت بتان بازداريم و بعبادت كسى كه آفريدگار زمين و آسمان است ترغيب كنيم گفت بر اينكه ميگوئيد حجتى و دليلى داريد گفتند بلى ابكم و أبرص و كور مادر زاد را و جميع بيماران را بفرمان خدا به ميسازيم ملك بفرمود تا كورى مادر زاد را حاضر كردند و كودكى چشم وى مساوى روى وى بود حاضر ساختند ملك بفرمود اگر راست ميگوئيد خداى خود را بگوئيد تا اين را بينا سازد ايشان دعا كردند در حال هر دو چشم او شكافته شد بعد از آن دو مهره از گل بساختند و در آن موضع بنهادند و دعا كردند حدقه گشت و بينا شد ملك متعجب شد شمعون گفت ايملك ما نيز از اين خدايان در خواهيم تا همين كار كنند ملك آهسته گفت اى شمعون تو نميدانى كه ايشان نمىبينند و نميشنوند و به هيچ چيز قدرت ندارند شمعون ديگر باره گفت ايجوانان خداى شما ديگر چه تواند كرد گفتند مرده را زنده گرداند شمعون گفت اگر خداى شما اين كار كند ما همه بوى ميگرويم ايشان گفتند خداى ما بر همه چيز قادر است ملك گفت پسر دهقان من هفت روز است كه وفات كرده و او را دفن نكردهاند به جهت آنكه انتظار پدرش ميكشند تا بيايد او را دفن كند ويرا زنده كنيد و گفتهاند كه او پسر ملك بود القصه او را حاضر كردند از